تمام...
خسته شدم. خیلی خسته شدم. از زمانی که یادم میاد مادر بودم. مادر پدرم. مادر مادرم. مادر برادرم. راستش گاهی وقتها پدر هم بودم.از وقتی پدر مجبور به ترک وطن شد,از زمانی که 9 ساله بودم, مرگ دایی سیاوش هم که تیر خلاص بود. شوهر خاله هم که نذاشت حداقل یک سال از رفتن دایی بگذره,رفت پیش دایی سیاوش. من,کاوه ,سپهر و سورنا پسر خاله هام شدیم زینب بلاکش.و دنیای قشنگمون نابود شد.و سرنوشت تیره مادر و خاله توران که هر دو نفر, شوهرانشون رو از دست دادن (حالا هر کدوم به یک شکل.. ) تنها برادرشون هم که جوون مرگ شد... خانم جان که دق مرگ شد.. پدرجون که آلزایمر اونو از پا انداخت و زندگی نحس من که نمیدونم چرا اصلا ادامه داره. خوشی به ما نیومده. هنوز چند وقت هم از عروسی برادرم نمیگذره.. تازه شاد شده بودیم بعد این همه سال.. با ز هم یه غصه دیگه... به خدا خسته شدم... 24 سالمه ولی هنوز زندگی نکردم. یاد نگرفتم که زندگی کنم. دوستانم به من میگن دیگه از زندگی چی میخوای؟ خجالت آوره که فقط وضع مالی براشون اهمیت داره.. پس من چی؟ اصلا دلیل بودن من چیه وقتی تک تک آدمهایی که دوستشون دارم ترکم میکنن؟ پدر.دایی.خانم جان. پدرجون و عمو شاهین. و حالا سپهر. و هیچ کسی تا به حال از من نپرسید دختر تو چطور تونستی دووم بیاری زیر بار این همه مسئولیت و غم؟
شاید به لطف ارثیه پدربزرگها هیچ وقت مشکل مالی نداشتیم ولی همیشه غم و ناراحتی تو این خونه ی لعنتی بود, بعد مرگ پدرجون و دایی و خانم جان و عمو شاهین.از بعد رفتن پدر... باید دست میگذاشتم رو شونه های مادر و میگفتم تنها نیست و میشدم پدر و مادر و برادر و دختر براش.. تابستونها میرفتم پیش پدر و اشکهاشو پاک میکردم و تمام لحظه هایی که در نبودنش گذشتن رو بی نظیر توصیف میکردم و از خوب بودن همه تعریف , که یه وقت از اینکه مجبوره نباشه, دق نکنه از تنهایی تو غربت. لباسهای کاوه رو مرتب میکردم و مواظبش بودم که یه وقت مشکلی نداشته باشه.سخت بود مادر برادری بودن که 6 سال از آدم بزرگتره.تازه نقش خواهر کوچکتر رو هم حتما بازی کنه, موقعی هم که وقت زن گرفتنشه یک تنه همه چیز رو گردن بگیره و تمام مراسم رو پیش ببره..دارم به این فکر میکنم که چرا با وجود اینکه مادر و پدرم عاشق هم بودن و هستن با فرسنگ ها فاصله از هم زندگی میکنن؟!شاید اگه مادر هم میرفت زندگی بهتری داشتیم... شاید...
دیدن غم مادر و خاله خیلی دردناک بود.ما بچه بزرگها که احمقانه فریاد میزدیم: تو رو خدا یکم بچگی یادمون بدین,خسته ایم.دنیا واقعا واسه همه همینی؟؟؟...
و حالا هم سپهر میگه میخواد بره. دلمون خوش بود به کی.. قلبم سخت شده.. حتی نمیتونم گریه کنم که سبک بشم. حالا تنها آدمی که منو درک میکرد میخواد بره. حق هم داره. وضعش مثل منه. یه آدم تنها که بلاکش همه است به جز خودش. زنده است ولی زندگی کردن رو بلد نیست.. دارم دیوونه میشم. خنده ام میگیره.. وقتی به این همه اتفاق تلخی که توی این سالها افتاده نگاه میکنم. مگه میشه؟ آخه کجای دنیا رسمه؟!!!! نمیدونم من هم بزارم برم باهاش یا نه. دارم دیوونه میشم. دلم تنها به سپهر خوش بود که اون هم مثل پدر شرط گذاشته یا اون یا تنهایی.. لعنت به همه ی لحظه های من.. چه احمقانه شاد بودم و منتظر نوروز و دیدن پدر... کم کم مادر و خاله پوران در حال فراموشیه گریه کردن بودن که این احمق پسر, جو خارج رفتن زد به سرش که هیچ , سورنا رو هم وسوسه کرده که بره.. دیگه نمیفهمه مادرش چی؟
راضی شدی سرنوشت؟! راضی شدی زندگی؟ دیگه شاد نیستم.. شاد نیستم.. دیگه هم شاد نمیشم.. تو رو جون همه ی دلبستگی هایی که داری یکم نحسیت رو از من دور کن.. خواهش میکنم... غمم نده.. همون غمهای گذشته واسه تمام تاریخم بسه... غمم نده..
پ..ن: تنها جایی که میتونستم حرف بزنم و نمیرم و خجالت نکشم...نفهمیدم چی نوشتم.حوصله ی خوندنش و احیانا غلط تایپی و جمله های ناقص رو ندارم. به بزرگی خودتون ببخشید و نادیده بگیرید...
راستی آخرین پست وبلاگم هم بود.. حوصله ندارم به چیزی فکر کنم که احمقانه است... مثل زندگی من.
تمام.

